خرید بک لینک
امثال من هیچ وقت قرار نیس پیروز باشن نه؟ هر چهارتامون، جدا از طرز فکرامون، جدا از باورامون، هممون تو یه جسم جلو میریم، هممون باهم گریه می کنیم، هممون باهم خونریزی می کنیم، هممون باهم شریک جرمیم و هیچ کدوممون قدیس نیستیم، اینجوری که نگاهش میکنم، اصلا درکش سخت نیست، ما چهارتا انگار یه نمایش برای سرگرم کردن بقیه ایم، چون دنیا برامون راهی جز پیدا کردن ماشین فرار و برگشت به ماه نذاشته، سعی میکنیم از هم فرار کنیم، پرواز می کنیم ولی نمیتونیم از هم دور بشیم، چون واقعیت همینه، هرچیم بشه نمیتونیم با این واقعیت مبارزه کنیم که هممون یکی ایم.

دوست دارم یه روز، فقط یه روز جامو با یکی عوض کنم، یه آدم عادی با دغدغه های خیلی عادی، یکی که وقتی از حسش حرف میزنه بقیه تعجب نکنن، نگن نه این تو نیستی، چون آره این خودمم و حتی باورش برای خودمم سخته، این خودمم با اینکه هیچ وقت نشونش ندادم، این همون آدمیه که همه فکراش رو دیوار اتاقشه و هیچ کس متوجهش نمیشه، حس میکنم حتی مفهوم عادی بودن رو یادم رفته، چون تا جایی که یادم میاد اخیرا منو بیشتر "روانی" یا "دیوانه" یا "وحشی" نام میبردن، صرفا چون نمیتونستم با خودم کنار بیام، صرفا چون نمیتونم با خودم کنار بیام! حس میکنم یه روز عادی بودن، شاید یه جای دور بودن، نگران اجاره خونه بودن و کار کردن و فکر کردن به بحثای مزخرف سیاسی الان برام جذاب تر از هر چیز دیگه ای باشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۶ساعت 22:27 توسط زرافه آبی - Blue Giraffe |

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 15:07

صفحه بندی