به سبزه ها نگاه میکردم، آهنگ قلعه بالای تپه پخش میشد و باهاش میخوندیم، فوق العاده بود، تو یک لحظه، هیچ چیزی وجود نداشت، هیچ اعتراضی، هیچ آدمی، هیچی، فقط من، سبزه ها، نیمکت و کلاغ هایی که انگار جمع میشدن تا باهم آهنگ رو گوش کنیم، زمان میگذشت و من دیگه ابایی نداشتم که با صدای بلند تر بخونم، یه شهر ناشناس، کی میخواست بدونه فردا هستم یا نه؟ کی میخواست منو بشناسه؟ فقط خودم بودم و دنیایی که آهنگا میساختن، برام مهم نبود ساختمونی که تو 20 متریمه یه ساختمون قدیمیه و توریستا از کل جهان میان که ببیننش، راستش دنیای اد و کلاغای بامزه ای که رو چمن بودن خیلی خیلی برام جذاب تر بود، آهنگ تموم شد، "ما باهم غروب خورشید رو از قلعه بالای تپه دیدیم"، آهنگ بعدی ای که قراره پخش شه چیه؟ هیجان زده ام، نمیخوام از دنیام بیرون برم! صدای گیتار بی صدایی که اول آهنگ میاد کم کم اون حس سر خوشی رو درم خشک میکنه، "چطور انقدر محو شدم؟ چطور انقدر محو شدم؟"، دوباره خیلی چیزا جلوی چشمم اومد، کم کم سبزه ها و کلاغا رنگشونو باختن و آلودگی هوا رو حس میکردم، کم کم همه چی رنگ مردگی به خودش میگرفت - "آتیش گرفتن مواد رو توی جریان خونم حس میکنم" - بالاخره یه صدایی منو به خودم اورد! "هی پاشو! نکنه میخوای از اتوبوست جا بمونی؟"، کم کم ناراحتیم پشت لبخند فیک و همیشگیم محو شد و از جام پا شدم، پا شدم و رفتم و از دنیای نه چندان قشنگم فاصله گرفتم.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادیان