خرید بک لینک
من مخفیانه دوستت داشتم
هیجده ساله، تو از کجا قرار بود بدونی؟
مردم حرف میزدن، من حس بدی داشتم، ولی ما میرقصیدیم، با دستای بستمون...

-------
شاید دیر باشه یکم برای این حرفا، هرچند ساختن این بلاگ تماما برای این بوده که فرار کنم از چیزی که بودم و یه ورژن واقعی تر از خودمو نشون بدم، سعی کردم هیچ وقت محیط دورم تاثیر نزاره رو نوشته هام و چیزی که کاملا حس میکنم از نظر خودم درسته رو منتشر کنم، شاید برای همینه که وقفه های یه هفته ای بین نوشته هام میفته چون دفترم پره از حس های لحظه ای که بعدش بهشون شک میکنم، این چند هفته، بد بودن، خیلی بد، بعضی وقتام چیزای شیرین اتفاق میفتادن که خب باعث تلخیشون همگی من بودم، من عوضی بودم و هستم، یعنی، تو این مورد حداقل شکی نیست، ولی حتی یه قاتل سریالی هم یه تیکه خوب داره نه؟ تصمیمم بر این که بخوام از بقیه دور بمونم برای یه مدتی صرفا برای اینه که با خودم کنار بیام و نزارم بقیه بخاطر اشتباهات و فکرا و شک های من اسیب ببینن، حس میکنم خیلی تلاش کردم به بقیه با حرف بفهمونم که هنوز یه چیزی اون ته برام مونده و چیزی که نشونشون ندادم یه اثبات بوده، یه چیز عملی، چون قبل اینکه چیزی ببینن حرفامو رد میکنن، شاید اگه کسی واقعا بخواد خودش میبینه همه چیزو؟ نمیدونم! وقتی سردرگمین چیکار میکنین؟

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 15:07

صفحه بندی