چرا همه چی یه جوریه که انگار هیچی نمیدونم؟ انگار تو کما بودم و چند روز بعد پا شدم و یکی دیگه جام زندگی کرده و گند زده به زندگیم، چی شده مگه؟ مردم با من مشکل دارن؟ خنده های احمقانه به من، عجیب ترین لحظه های زندگیم جلوم میگذرن و حتی یه کلمه جوابی براشون ندارم!
چرا همه یه جوری شدن که انگار از یه واقعیتی خبر دارن که من ندارم؟ چرا حس میکنم زندگیم رو داره یکی دیگه مینویسه؟ چرا حس میکنم من تو یه بازی گیر افتادم؟
دلیل سرگیجه هام چیه؟ دلیل تموم حسای بدم؟ دلیل سردردای گاه و بی گاهم؟ غریبگیم با پاهام؟
چرا انگار دزدیده شدم؟ چرا طرد میشم؟ چرا همه با یه چاقو تو دستشون باهام حرف میزنن؟
برچسب: مازراتی,
نویسنده: ابوالفضل مرادیان