خرید بک لینک
دوست داشتن... دوست داشتن میتونه خیلی چیزا باشه و مطمئنا خیلی چیزا هم توهم دوست داشتنه و واقعی نیست، دوست داشتن واقعی شاید حس خوب دیدن کلاه آبی آویزون یکی که از دور داره میاده، شاید گردنبند نقره ساده اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت: 21:06

هنوز با خودم کنار نیومدم که چرا چند ماه فقط نوشته هام تو فایلای ورد موندن و علاقه ای به پست کردنشون ندارم، حس میکنم بعضیاشون دغدغه های گذراس، غر زدنای الکی و بچگانه، ازونا که هیچکسی علاقه نداره بشنوه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت: 21:06

شدیدا بدم میاد از اینکار و خیلی خیلی نوشتن توی بلاگ رو ترجیح میدم ولی صرفا برا خسته هایی که دوست دارن همه چی بغل دستشون باشه تو یه کانال هم پست میکنم گه گاهی، حتی میتونین با سلیقه چرت موسیقیمم آشنا شین!میتونین جوین شین و میتونینم جوین نشین! مهم نیس آنچنان!     t.me/itsblueg+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۶ساعت 20:5  توسط زرافه آبی - Blue Giraffe  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 8:22

"تا حالا معنی دیوونگی رو بهت گفتم؟ دیوونگی یعنی هر غلطی که کردی رو بار ها انجام بدی و انتظار داشته باشی اوضاعت عوض شه و این احمقانه ترین چیز ممکنه! اولین باری که یکی بهم اینارو گفت فکر میکردم گیرم اورده پس بوم! کشتمش! ولی بعدش نگاه کردم، هر کسی رو، هر جایی رو، همه همون کارای همیشگیشونو میکردن و انتظار داشتن نتیجه متفاوتی بگیرن! حتی خود توهم داری الان همین فکرو راجع به من میکنی نه؟ فکر میکنی گیرت اوردم؟ ..."-Mr. Montenegro Before Throwing Jason Into Waterهیچ وقت دیالوگا یادم نمیمونن ولی این دیالوگ ازوناس که بعضی وقتا که تنها میشم به یه نقطه خیره میشم و میگم "Did I ever tell you the definition of Insanity?" و کلیم حس خوب میده! خیلی احمقانه در عین حال واقع گرایانه و خیلی ترسناک! پیشنهاد میکنم بگردین تو یوتیوب و ببینیدش.+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۶ساعت 20:33  توسط زرافه آبی - Blue Giraffe  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 8:22

The "Lucky One"یادمه از خیلی وقت پیشا هر جا میرفتم و با هرکی صحبت میکردم بهم میگفتن وای تو "خوش شانس"ی چقدر! انقدر بهم میگفتن تا جدی جدی خودم باورم شده بود، حداقل تا یه مدتی! بعد از اون کم کم خودمو گم کردم انگار، نمیدونم، کسی که خیلی چیزای زندگیشو دوس نداره خوش شانسه؟ چیزی که مردم بهش خوروندن تا حالا واقعا راست بوده؟ نمیدونستم کجاشو اشتباه کردم، یعنی مردم بهت این لقب رو میدن و انتظار دارن تو زندگیت فوق العاده باشه، زندگیت بی دغدغه باشه! حداقل برای من کنار اومدن با خوش شانسی کاذبم خیلی طول کشید، وقتی بهتون تحمیل میشه چنین چیزایی، اینکه فکر کنید خیلی خوبه وضعتون در مقابل بقیه، و بعضیا حتی حسادت کنن بهتون و بخوان بهتون ضربه بزنن واقعا آزار دهندس، یعنی نمیخوام ناشکر باشم بخاطر چیزایی که داشتم و از هر کسی که اونارو بهم داده، ولی من بیشتر وقتا مجبور بودم حتی خودم نباشم! نمیدونم چی باعثش شد، چی باعث شد که الان "زنده باد" گوش بدم و این رو بنویسم! دوست ندارم کس دیگه بهم بگه الان خوش شانسم که دارم ساز خودمو میزنم یا هر چیز دیگه ای، فقط، هیچ کس اون "خوش شانس"ی که فکر میکنید نیست.+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 1:15  توسط زرافه آبی - Blue Giraffe  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 8:22

میتونم جیغ و فریاد بکشم، ولی وقتی اتفاقا افتادن، هیچی رو نمیشه برگردوند، مبارزه با زمان اشتباهه، زمان تنها مبارز بی رقیبه، فقط باید بدونی که هیچ وقت نباید باهاش روبرو شی و کنار بیای، شاید حتی بتونه بهترین دوستت بشه...برای من، همیشه زمان و گذشته رو با دروغ هام پوشوندم، با بهونه های قشنگ، ولی حداقل الان، به جایی رسیدم که حتی با اینجور چیزا هم نمیشه کاری از پیش برد و باید روبرو شم با چیزی که خودم قطعه قطعه ساختمش، زمان بدترین دشمنمه و گذشتم دنبالم میاد، بالاخره تمومش میکنم این چرخه رو، چون ما تنها نیستیم! + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت 18:20 توسط زرافه آبی - Blue Giraffe | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 2:11

توی آینه میبینم که بهم خیره شدی... به سبزه ها نگاه میکردم، آهنگ قلعه بالای تپه پخش میشد و باهاش میخوندیم، فوق العاده بود، تو یک لحظه، هیچ چیزی وجود نداشت، هیچ اعتراضی، هیچ آدمی، هیچی، فقط من، سبزه ها، نیمکت و کلاغ هایی که انگار جمع میشدن تا باهم آهنگ رو گوش کنیم، زمان میگذشت و من دیگه ابایی نداشتم که با صدای بلند تر بخونم، یه شهر ناشناس، کی میخواست بدونه فردا هستم یا نه؟ کی میخواست منو بشناسه؟ فقط خودم بودم و دنیایی که آهنگا میساختن، برام مهم نبود ساختمونی که تو 20 متریمه یه ساختمون قدیمیه و توریستا از کل جهان میان که ببیننش، راستش دنیای اد و کلاغای بامزه ای که رو چمن بودن خیلی خیلی برام جذاب تر بود، آهنگ تموم شد، "ما باهم غروب خورشید رو از قلعه بالای تپه دیدیم"، آهنگ بعدی ای که قراره پخش شه چیه؟ هیجان زده ام، نمیخوام از دنیام بیرون برم! صدای گیتار بی صدایی که اول آهنگ میاد کم کم اون حس سر خوشی رو درم خشک میکنه، "چطور انقدر محو شدم؟ چطور انقدر محو شدم؟"، دوباره خیلی چیزا جلوی چشمم اومد، کم کم سبزه ها و کلاغا رنگشونو باختن و آلودگی هوا رو حس میکردم، کم کم همه چی رنگ مردگی به خودش میگرفت - "آتیش گرفتن مواد رو توی جریان خونم حس میکنم" - بالاخره یه صدایی منو به خودم اورد! "هی پاشو! نکنه میخوای از اتوبوست جا بمونی؟"، کم کم ناراحتیم پشت لبخند فیک و همیشگیم محو شد و از جام پا شدم، پا شدم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 2:11

Call It What You Want دوست دارم قبل مرگم، وقتی هنوز جوونم و خنگ، کفشای فلزی بگیرم، اهنگ «تنها» رو با صدای بلند بزارم، وسط یکی از جاهای مهم شهر، و برقصم، بدون هیچ قید و بندی، بدون فکر کار و خرج و هیچ چیز دیگه، بلند باهاش بخونم «اگر امشب همیشگی نیست، حداقل ما همدیگرو داریم، من تنها نیستم، من تنها نیستم» و الکس و کاتاستروفی کنارم همراهیم کنن و برای یه روز هر چهارتامون خوشحال باشیم، پا بکوبیم توی بارون و همه جامون خیس شه، موهامون دسته دسته بریزه جلوی چشمامون و انقد خیس شیم که بدونیم فرداش سرما میخوریم و تهشم وقتی هممون خسته شدیم یکی گیتارشو برداره و یکی بخونه و تهش خسته خسته بریم و رو تخت سفیدم بیفتیم! + نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 20:45 توسط زرافه آبی - Blue Giraffe | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 15:07

امثال من هیچ وقت قرار نیس پیروز باشن نه؟ هر چهارتامون، جدا از طرز فکرامون، جدا از باورامون، هممون تو یه جسم جلو میریم، هممون باهم گریه می کنیم، هممون باهم خونریزی می کنیم، هممون باهم شریک جرمیم و هیچ کدوممون قدیس نیستیم، اینجوری که نگاهش میکنم، اصلا درکش سخت نیست، ما چهارتا انگار یه نمایش برای سرگرم کردن بقیه ایم، چون دنیا برامون راهی جز پیدا کردن ماشین فرار و برگشت به ماه نذاشته، سعی میکنیم از هم فرار کنیم، پرواز می کنیم ولی نمیتونیم از هم دور بشیم، چون واقعیت همینه، هرچیم بشه نمیتونیم با این واقعیت مبارزه کنیم که هممون یکی ایم. دوست دارم یه روز، فقط یه روز جامو با یکی عوض کنم، یه آدم عادی با دغدغه های خیلی عادی، یکی که وقتی از حسش حرف میزنه بقیه تعجب نکنن، نگن نه این تو نیستی، چون آره این خودمم و حتی باورش برای خودمم سخته، این خودمم با اینکه هیچ وقت نشونش ندادم، این همون آدمیه که همه فکراش رو دیوار اتاقشه و هیچ کس متوجهش نمیشه، حس میکنم حتی مفهوم عادی بودن رو یادم رفته، چون تا جایی که یادم میاد اخیرا منو بیشتر "روانی" یا "دیوانه" یا "وحشی" نام میبردن، صرفا چون نمیتونستم با خودم کنار بیام، صرفا چون نمیتونم با خودم کنار بیام! حس میکنم یه روز عادی بودن، شاید یه جای دور بودن، نگران اجاره خونه بودن و کار کردن و فکر کردن به بحثای مزخرف سیاسی الان برام جذاب تر از هر چیز دیگه ای باشه. &ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 15:07

if you're anything like me your hand shakes when you're hurtpeople tell stories about you that you've never heardyour loved ones crusify you for what you never didfriends say you're wierd, ignoring for what you beg if you're anything like me you don't even know your own loverold enemies rise though you think it's overpeople tell you're out of controlthey can't see the monster with whom you were bo if you're anything like me you're feelings are dead wrongbut you wear your heart on your sleevelet them shape or break it however they wantcause they fake that they have what you want and all of a sudden in your lonely nightsfear comes creeping deep in your mindblack, painted everything you see with your eyesfading away like the long buing candle lightscause that's what he's chosen for youand you're a slave to his choice forever. if you're anything like me I'm sorry + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۶ساعت 17:45 توسط زرافه آبی - Blue Giraffe | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 15:07

من مخفیانه دوستت داشتمهیجده ساله، تو از کجا قرار بود بدونی؟مردم حرف میزدن، من حس بدی داشتم، ولی ما میرقصیدیم، با دستای بستمون... -------شاید دیر باشه یکم برای این حرفا، هرچند ساختن این بلاگ تماما برای این ب&#ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 15:07

Night is long and full of terrors هربار که میگم «سلام دکتر»، یعنی اونقدر تخریب شدم که خودم با هیچ کاری نمی تونم ترمیم کنم خودمو و هر بار این جمله رو میگم، میدونم قراره رو خرابه های بجا مونده، یه شخصیت جدید متولد شه که عاقبتش باز هم ویرونیه، هر بار یه دکتر جدید با مصالح جدید، همشون هم میگن «هی ما درستت میکنیم و تو خوب میشی!» اره شما درستم میکنین! شما منو میسازین راستش به دلخواه خودتون! ولی خب وقتی پایه کج باشه هرچقدر هم جلو بری فقط با اما و اگر پابرجا میمونه سازه، ازینکه درونم رو سرکوب کنم، چه بد چه خوب، واقعا متنفرم، ولی زندگی فقط برای من نیست، ما تو یه تنگ به اسم جامعه زندگی میکنیم که فقط زیبایی های اقیانوس رو بهمون نشون میده و مارو از نزدیک شدن بهشون منع میکنه. + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ساعت 22:52 توسط زرافه آبی - Blue Giraffe | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 15:07

فکر نمی کردم اینارو بگم ولی ضربه ای که از مسائل پیش خوردم واقعا بد بود، واقعا! ولی حداقل شاید یه تست بود، یه تلنگر به خودم تا قدر خیلی چیزا رو بیشتر بدونم، هرچقدر بد و سنگین، یه پیشامده و حداقل الان آرامžادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 15:07

دوست ندارم قبل نوشته هام توضیح بدم، ولی صرفا چون دوست دارم این نوشتم بمونه همیشه میخوام از رو کاغذ منتقلش کنم اینجا و کمی شخصی و نه چندان مربوط به زرافه آبیه، ولی خب اصولا چون بلاگ برای منه کسی نیس که بگه چی بزارم و چی نزارم سوووو... :) این برای بهترین هاست، چون هیچ وقت نسبت به الان سرافکنده تر و ناامید تر نبودم اگر تا الان باهام موندین، یعنی از ته دل دوستم دارین نه؟ انگار نمیتونیم هم رو ترک کنیم و این چقدر دلنشین ئه! واقعی ترین دوستام که براشون حرف این و اون مهم نیست عزیز ترین کسانم که گوش نمیدن اخیرا چه حرفایی در موردم زده میشه و خانوادم که مجبورن با دراما های من کنار بیان همتون فوق العاده این! و نمیدونین چیزی که هستین چقد ارزشمنده برام و سخت ترین قسمت زندگیم احتمال از یاد بردن شماست. حتی از دشمنام و کسایی که ازم متنفرن هم ناراحت نیستم، چون بخشش کار خوبیه و بالاخره باید انجامش داد (مطمئن باشین همین الانم که دارم این خط رو تایپ میکنم دارم میخندم و عمرا یادم بره! عنا!) + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت 14:5 توسط زرافه آبی - Blue Giraffe | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 15:07

Been a liar Been a Thief از خودم خوب میگم؟ نه، به هیچ عنوان چیز خوبی در موردم وجود نداره...انقدر تیره و تاریک بودم که نمیتونم خودم رو خوب حساب کنم، نمی خوام توجیه کنم که زندگی اینطور بوده،چون حق انتخاب داشتم، حق انتخاب داشتم که چی رو دوس داشته باشم،از چی متنفر باشم،با چی بازی کنم و چیزی رو عزیز بدونمشاید اگه حتی نمیخواستم حس کنجکاویمو ارضا کنم اصلا چیزی که الان هستم نمی بودم،من یه قهرمان حتی برای زندگی خودمم نیستم! صرفا یه بازنده ام که قبول نمیکنه همه چیشو باخته و کسایی هم که کمکش میکنن رو پایین میکشه.نوشتنم اینجا برای این نیست که نشون بدم من برتر بودم از بقیه،میخواستم نشون بدم که باطنم چه شکلیه،که چقدر از هیولایی که ساختم متنفرم و هر روز هم باهاش زندگی میکنم ، که چقدر هر روز به خودم بخاطر کارایی که کردم فحش میدم و هیچ وقت خالی نمیشم!دیگه چخبر؟ همه خوبین؟ زندگیتون گل و بلبله؟؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت 14:9 توسط زرافه آبی - Blue Giraffe | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 15:07

صفحه بندی